تبلیغات
آرمان خواهی - مدرنیته،آری و نه 2

آرمان خواهی

مدرنیته»، محلّی یا جهانی؟
نخستین‌ سوالی‌ که‌ اینک‌ بدان‌ می‌پردازم‌ آن‌ است‌ که‌ آیا «مدرن»، در قیاس‌ با سنت‌های‌ اروپایی‌ و مسیحی، مدرن‌ است‌ یا کلیشه‌ای‌ عام‌ و بشری‌ است‌ که‌ نسبت‌ به‌ همه‌ فرهنگ‌ها و ادیان‌ - و در اینجا به‌ ویژه، «اسلام» - مضمون‌ غربی‌ مدرنیته، لزوماً‌ مدرن‌ و مترقی‌ و تازه‌ است؟!
بی‌شک‌ علیرغم‌ همه‌ ابهامات‌ و تشتت‌ در تعریف‌ مدرنیته، می‌توان‌ به‌ برخی‌ از مهم‌ترین‌ شاخص‌های‌ آن‌ در آثار کلاسیک‌ مدرنیته‌ اشاره‌ کرد که‌ در ذیل‌ عناوینی‌ چون‌ رنسانس، انقلاب‌ صنعتی، اومانیزم، رفورمیزم‌ مذهبی‌ و پروتستانتیزم، لیبرالیزم، روشنگری‌ و نقد سنت‌های‌ محافظه‌کار کلیسایی‌ ذکر شده‌اند. من‌ این‌ شاخص‌ها را علی‌الاصول‌ در دو دسته‌ معرفتی‌ و عملی‌ دسته‌بندی‌ کرده‌ام. مفاهیمی‌ چون‌ عقلگرایی، علم‌گرایی‌ و استقرأ و تجربه، شکاکیت‌ در الهیات‌ مسیحی، عقل‌ ابزاری، تکنولوژی‌ و ماشینیزم، شهرنشینی‌ و تقسیم‌ کار و تفکیک‌ نهادها و بوروکراسی، فردگرایی، اومانیزم، آزادی، سکولاریزم، دمکراسی‌ لیبرال، سرمایه‌داری‌ و بازار آزاد، مصرف‌ گرایی، ترقی‌ و توسعه‌ مادی، تقریباً‌ همه‌ این‌ مفاهیم‌ در اروپا برای‌ نخستین‌ بار در تعارض‌ صریح‌ فرهنگ‌ مسیحی‌ و ساختار معیشتی‌ و اقتصادی‌ قرن‌های‌ پیشین‌ اروپا وارد عرصه‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ غرب‌ شده‌ و آن‌ را متحول‌ کرده‌اند. همه‌ این‌ مؤ‌لفه‌ها را شاید بتوان‌ در دو نقطه‌ کانونی، متمرکز کرد که‌ یکی‌ تعریف‌ عقل‌ (توانایی‌ و حدود معرفت‌ انسانی) و دیگری‌ تعریف‌ انسان‌ (حقوق‌ و کرامت‌ انسان) است و نظریه‌ پردازان‌ برجسته‌ غرب‌ که‌ بدون‌ آنکه‌ خود در قرن‌های‌ قبل‌ بدانند، ما امروز آنان‌ را تئوریسین‌های‌ مدرنیته‌ می‌خوانیم، مدعی‌ کشف‌ دوباره‌ قدرت‌ عقل‌ انسان‌ و نیز حقوق‌ او بوده‌اند.

اپیستمولوژی‌ «مدرنیته»
در باب‌ شناخت، دو جریان‌ بیکنی‌ و دکارتی‌ را بدیلهای‌ اپیستمولوژی‌ قرون‌ وسطی‌ دانسته‌اند که‌ عاقبت‌ بنحوی‌ در پروژة‌ کانت، به‌ یکدیگر رسیدند و لذا «کانت» را «فیلسوف‌ مدرنیته» خوانده‌اند. اسلام، سه‌ سطح‌ از «شناخت» یعنی‌ معرفت‌ حسی، معرفت‌ عقلی، معرفت‌ شهودی‌ را به‌ رسمیت‌ می‌شناسد و معرفت‌ وحیانی‌ را با مضامینی‌ از سنخ‌ هر سه‌ حوزه‌ معرفت‌ (حسی، عقلی، شهودی) و حوزه‌های‌ فراتر از آن، منبع‌ مستقل‌ معرفت‌ می‌داند. بخشی‌ از حقائق‌ عالم، از نوع محسوسات، معقولات، مشاهدات‌ و... کمابیش‌ در دسترس‌ افراد بشر است‌ که‌ در صورت‌ تعلیم‌ و تربیت، این‌ ادراکات، افزایش‌ می‌یابند، همچنین‌ انضمام‌ این‌ ادراکات‌ به‌ یکدیگر، ادراکات‌ مرکب‌ و پیچیده‌تری‌ پدید می‌آورد و در هر حال، افزایش‌ هیچیک‌ از علوم‌ تجربی، عقلی‌ و تجربیات‌ باطنی، اگر با متد صحیح، صورت‌ گیرد تعارضی‌ با وحی‌ ندارد و در عین‌ حال، برخی‌ گزاره‌های‌ معرفتی‌ و ضرورتهای‌ عملی‌ متعالی‌تر وجود دارند که‌ جز از طریق‌ «وحی»، قابل‌ کسب‌ نیستند. ادراک‌ حسی، ابتدائی‌ترین‌ نوع‌ درک‌ بوده‌ و در حوزة‌ خود، معتبر است‌ و فقدان‌ هر حس‌ به‌ فقدان‌ بخشی‌ از آگاهی‌ها می‌انجامد زیرا محسوسات‌ را بدون‌ وساطت‌ حس، عقل‌ به‌ تنهائی‌ نمی‌تواند درک‌ کند. اما بدون‌ عقل‌ نیز، ادراک‌ حسی، بی‌ فایده‌ و بی‌سرانجام‌ خواهد بود. نه‌ از خطای‌ حواس، بی‌اعتباری‌ درک‌ حسی‌ را می‌توان‌ نتیجه‌ گرفت‌ و نه‌ بدون‌ کمک‌ عقل، اعتبار ادراک‌ حسی، قابل‌ اثبات‌ خواهد بود. بنابراین‌ باید نه‌ چون‌ آمپریستها و به‌ ویژه‌ پوزتیویستها، شناخت‌ حسی‌ را مطلق‌ کرد و نه‌ چون‌ دکارت، منکر اعتبار شناخت‌ حسی‌ شد. شناخت‌ حسی، معتبر است‌ اما اگر منکر شناخت‌ حضوری‌ و بدیهیات‌ شدیم، هیچ‌ تجربه‌ و احساسی، منشأ علم‌ نمی‌شود و کل‌ علوم‌ تجربی، غیرقابل‌ توجیه‌ شده‌ و منطقاً‌ فرومی‌پاشند و هیچ‌ قانون‌ علمی‌ نخواهیم‌ داشت‌ بعلاوه‌ خطاپذیری‌ حس، امر تجربه‌ شده‌ای‌ است‌ و علوم‌ غیرتجربی‌ هم‌ اعتبار خود را از شناخت‌ حسی‌ نمی‌گیرند. تجربه‌ و استقرأ در حوزه‌ محسوسات، مفیدند اما مستغنی‌ از عقل‌ نیستند، خطاپذیرند، محدود به‌ زمان‌ و مکان‌ خاص‌اند، جزیی‌اند، ظاهربین‌اند، متاثر از شرایط‌ بدنی‌ و نفسانی‌ انسانند و در عین‌ حال، با رعایت‌ همة‌ شرائط‌ و در حوزة‌ خود و حدود خود، محترمند. ادراک‌ عقلی، منشأ اساسیترین‌ معرفتهای‌ بشری‌ است. بدون‌ عقل، دین‌ نیز نه‌ قابل‌ اثبات‌ و نه‌ قابل‌ درک‌ است. عقل، یک‌ ارزش‌ بنیادین‌ است‌ و حتی‌ امور تعبدی‌ اسلام، مبنای‌ عقلی‌ دارند. ما به‌ صدق‌ گزاره‌های‌ اسلامی‌ معتقدیم‌ و «حقانیت» را در گزاره‌های‌ خبری، مترادف‌ با «صدق» می‌دانیم‌ و «صدق» را علاوه‌ بر «صدق‌ اخلاقی» به‌ مفهوم‌ «صدق‌ منطقی‌ و فلسفی» می‌دانیم‌ که‌ البته‌ اعم‌ از «صدق‌ تجربی» است‌ و به‌ مفهوم‌ صرفاً‌ «انسجام‌ درونی‌ گزاره‌ها» برای‌ توجیه‌ باور نیز نیست‌ تا یک‌ «افسانة‌ منسجم» را نیز صادق‌ بدانیم.

«عقل»، لازم یا كافی؟
متفکران‌ مسلمان، عقلگرایند گرچه‌ دکارتی‌ نیستند و عقل‌ را کافی‌ و خودکفا نمی‌دانند. به‌ عبارت‌ دیگر اولاً‌ شناخت‌ حسی‌ را انکار نمی‌کنند و ثانیاً‌ اعتبار «گزاره‌های‌ عقلیِ‌ محتاج‌ به‌ استدلال» را بر اعتبار «گزاره‌های‌ عقلی‌ بی‌نیاز از استدلال» (چون‌ امتناع تناقض‌ یا رفع‌ تناقض، امتناع‌ انفکاک‌ معلول‌ از علت‌ تامه، اصل‌ هوهویة، حمل‌ اولی‌ و... اولیات‌ و وجدانیات) مبتنی‌ می‌کنند و اعتبار «گزاره‌های‌ بدیهی‌ عقلی» را که‌ - یقینی‌اند - ذاتی‌ و یا ناشی‌ از شناخت‌ شهودی‌ می‌دانند که‌ خطاناپذیر است‌ زیرا واسطه‌ای‌ در کار نیست‌ مگر آن‌ که‌ خطا در تفسیر آن‌ صورت‌ گیرد. به‌ عبارت‌ دیگر، قضایای‌ وجدانی‌ (من‌ هستم، می‌ترسم، شک‌ دارم) خطاناپذیرند چون‌ گزاره‌ و واقعیت، هر دو نزد ما حاضرند. در خطاناپذیری‌ «قضایای‌ منطقی» که‌ حاکی‌ و محکی، هر دو در ذهن‌اند (مفهوم‌ انسان، کلی‌ است.) و یا قضایای‌ تحلیلی‌ که‌ مفهوم‌ موضوع‌ و محمول، در آنها یکی‌ است، نیز بحثی‌ نیست. بدیهیات‌ ثانویه‌ نیز از بدیهیات‌ اولیه، استخراج‌ می‌شوند. پس‌ صدق‌ گزاره‌ها، یا با شهود و بداهت‌ و یا با استدلال‌ منطقی‌ مبتنی‌ بر آنها، احراز می‌شود و بسیاری‌ از معارف‌ اصلی‌ بشری‌ (اعم‌ از دینی‌ و غیر دینی) با همین‌ روش، قابل‌ درک‌ است.
گزاره‌های‌ اسلامی‌ با چنین‌ ادراک‌ عقلی، نباید تعارضی‌ داشته‌ باشند و معتقدیم‌ که‌ نه‌ تنها چنین‌ تعارضی‌ ندارند بلکه‌ مستقیم‌ یا غیر مستقیم، به‌ عقل، مستظهرند و «اعتبار شرعی‌ و دینی» به‌ چنین‌ ادراکات‌ عقلی‌ داده‌ و از عقل، حمایت‌ کرده‌ و آن‌ را جزء منابع دین‌ دانسته‌اند.

میوة ممنوعه
بنابراین‌ از منظر اسلام، میوة‌ ممنوعه‌ در بهشت، عقل‌ و علم‌ نبوده‌اند بلکه‌ عقل، پایة‌ اسلام‌ است‌ و خود نیز در سایه‌ اسلام‌ رشد کرده‌ است. علوم‌ تجربی‌ و استقرأ نیز حتی‌ اگر برای‌ کسب‌ قدرت‌ و فایده‌ (مفاهیم‌ بیکنی) به‌ کار روند مشروط‌ به‌ آن‌ که‌ به‌ «حقیقت»، «عدالت» و «اخلاق»، پشت‌ نکنند، نه‌ تنها حرام‌ و تابو نیستند بلکه‌ مورد تشویق‌ اسلام‌ بوده‌اند. این‌ است‌ که‌ تعارض‌ "علم‌ و دین" یا "عقل‌ و دین" در جهان‌ اسلام، بعنوان‌ مسائل‌ عمده‌ای‌ مطرح‌ نشدند و تنها پس‌ از ترجمه‌ از الاهیات‌ غرب، مورد بحث‌ متفکرین‌ مسلمان‌ در قرون‌ اخیر قرار گرفته‌اند و به‌ همین‌ دلیل‌ است‌ که‌ هم‌ علوم‌ تجربی‌ و فناوری‌ و هم‌ علوم‌ عقلی‌ و فلسفی‌ در سایه‌ اسلام، رشد کرده‌ و بالیدند. در اسلام، حتی‌ اعتبار ادله‌ نقلی‌ و مرجعیت‌ دینی‌ نیز با عقل، اثبات‌ و یا تأیید می‌شوند و شرط‌ «عدم‌ مخالفت‌ با عقل»، جزء شروط‌ اعتبار گزاره‌های‌ دینی‌ ماست‌ و معتقدیم‌ گزاره‌ای‌ مخالف‌ با عقل‌ در سراسر قرآن‌ کریم‌ و سنت‌ قطعی‌ پیامبر (ص) وجود ندارد. ما در سراسر معارف‌ اسلامی، داوری‌ عقل‌ را لازم‌ می‌دانیم‌ و البته‌ آن‌ را کافی‌ نمی‌دانیم‌ و محدودیتهای‌ عقل‌ را نیز در نظر داریم‌ و این‌ بدان‌ معنی‌ است‌ که‌ «وحی»، مضامین‌ فراتر از «عقل» را دراختیار می‌نهد زیرا عقل، محدودیت‌ هایی‌ دارد و خطاپذیر نیز هست‌ اما هیچ‌ یک‌ از مفاهیم‌ وحی‌ اسلامی‌ با عقل، درنمی‌افتد و ناسازگار نیست. اگر «عقل»، پیامبر باطنی‌ و «پیامبران»، عقل‌ ظاهری‌اند و اگر وحی‌ و عقل، راههائی‌ برای‌ درک‌ مراتب‌ گوناگون‌ «حقیقت»اند پس‌ نمی‌تواند میان‌ آنها تعارضی‌ باشد و اگر تعارضی‌ دیده‌ شود، بدوی‌ و ظاهری‌ است. خدای‌ اسلام، در تاریکی‌ مجهولات‌ علمی‌ و معضلات‌ عقلی، اثبات‌ نشده‌ تا با پیشرفت‌ علوم‌ یا عقل‌ ورزی‌ بشر، عقب‌ نشینی‌ کرده‌ و کوچک‌ و محو شود بلکه‌ پیشرفت‌ عقول‌ و علوم، همواره‌ مویدات‌ بیشتری‌ بر عقائد اسلامی‌ می‌افزاید و هیچ‌ تجربه‌ عملی‌ و آزمایش‌ طبیعی، نقض‌ هیچ‌ یک‌ از مدعیات‌ اسلامی‌ را اثبات‌ نکرده‌ است.

زبان دین، قلمروی دین
ما در اسلام، نه‌ به‌ «سمبلیک‌ دانستن‌ زبان‌ دین» و نه‌ به‌ «تفکیک‌ قلمروی‌ ایمان‌ و تجربه‌ دینی‌ از قلمروی‌ عقل»، محتاج‌ نشدیم‌ زیرا اسلام‌ نه‌ براساس‌ طبیعیات‌ ارسطو، الاهیات‌ خود را بنا کرده‌ بود، نه‌ با هیئت‌ بطلمیوسی، گره‌ خورده‌ بود و نه‌ زمین‌ را مرکز جهان‌ می‌دانست‌ و نه‌ کشف‌ قوانین‌ طبیعت‌ را به‌ منزلة‌ نفی‌ خالقیت‌ یا قدرت‌ خدا می‌دانست‌ و بنابراین‌ هیچ‌ یک‌ از کشفیات‌ گالیله، کپرنیک، براهه‌ و کپلر و نیوتن، نه‌ تنها منافاتی‌ با الاهیات‌ اسلامی‌ ندارد بلکه‌ بخشی‌ از این‌ کشفیات، از ابتدا جزء مد‌عیات‌ اسلام‌ بود و یا توسط‌ متفکران‌ مسلمان، اعلام‌ شده‌ بود و در جهان‌ اسلامی، کسی‌ از آن، بوی‌ زندقه‌ و کفر، استشمام‌ نکرده‌ بود. ادعای‌ نظام‌ عمومی‌ مکانیک‌ و عقلانی‌ دیدن‌ جهان‌ فیزیک، هیچ‌ یک، جهان‌ بینی‌ اسلامی‌ را نلرزانده‌ بود تا «کفر»، تلقی‌ شوند. مفاهیم‌ اسلامی‌ در باب‌ خدا و ماورأ الطبیعه، قابل‌ تبیین‌ عقلی‌ بود و نیازی‌ به‌ خشونت‌ و تفتیش‌ عقائد نداشت. اسلام، تصویری‌ انسانی‌ از خدا ارائه‌ نداده‌ بود تا خدای‌ او، به‌ قول‌ کُنت، خدای‌ دورة‌ کودکی‌ بشر باشد و پس‌ از بلوغ‌ عملی‌ و عقلی‌ بشر، متروکه‌ شود. خدای‌ اسلام‌ در گوشه‌ای‌ از عالم، پنهان‌ نشده‌ است‌ بلکه‌ خدای‌ همه‌ عالم‌ است‌ و با همه‌ اشیأ، نسبت‌ مساوی‌ دارد و همه‌ اشیأ بدون‌ استثنأ، مظهر قدرت‌ و علم‌ و حکمت‌ و مشیت‌ او و آینه‌ جمال‌ و کمال‌ و جلال‌ اویند و در این‌ خصوص، فرقی‌ میان‌ پدیده‌هائی‌ که‌ علتشان‌ برای‌ ما آشکار یا پنهان‌ است، وجود ندارد بلکه‌ جهان‌ با همه‌ علل‌ و اسباب‌ طبیعی‌ و فوق‌ طبیعی‌اش‌ وابسته‌ به‌ اوست‌ و او بر زمان‌ و مکان، مقدم‌ است‌ و همه‌ چیز، فیض‌ اوست. خدا در ردیف‌ علل‌ طبیعی‌ نیست‌ تا اگر علل‌ طبیعی‌ پدیده‌ای‌ کشف‌ شد، خدا انکار شود بلکه‌ جهان‌ و همه‌ علتها و معلولها و مکشوفات‌ بشر و خود بشر یکسره، کار خداوند است. خداوند، علت‌ نخستین‌ به‌ معنای‌ طبیعی‌ نیست‌ تا استثنائی‌ بر «قاعده‌ علیت» بوده‌ و یا خود، علت‌ خود باشد و یا فرض‌ «علت‌ نخستین»، مستلزم‌ تناقض‌ گردد بلکه‌ او اساساً‌ معلول‌ نیست‌ تا محتاج‌ علت‌ باشد.

انقلاب كپرنیكی «كانت»؟!
معرفت‌شناسی‌ کانت‌ نیز که‌ از شاخصهای‌ برجسته‌ مدرنیته‌ دانسته‌ شده‌ و مقولات‌ دوازده‌گانه‌ کانتی‌ را بر همه‌ چیز حاکم‌ ساخت، عملاً‌ مشکلی‌ از معرفت‌ و آگاهی‌ را حل‌ نکرد بلکه‌ راه‌ شناخت‌ را در واقع، مسدود ساخت.
کانت‌ دانست‌ که‌ صرفاً‌ با معقولات‌ اولیه‌ (برگرفته‌ از محسوسات)، «علم» پدید نمی‌آید ولی‌ معقولات‌ ثانیه‌ (اعم‌ از مفاهیم‌ منطقی‌ و فلسفی) را کاملاً‌ ذهنی‌ و جزء ساختمان‌ ذاتی‌ ذهن‌ دانست‌ و خطای‌ او همینجاست. زیرا نه‌ ذهن، پیش‌ساخته‌ای‌ دارد و نه‌ همه‌ معقولات‌ موجود در ذهن، صددرصد ساختة‌ ذهن‌ و به‌ کلی، منقطع‌ از خارجند. او زمان‌ و مکان‌ را نمی‌تواند تعریف‌ کند و در عین‌ حال‌ «علم» را واقع‌ در ظرف‌ زمان‌ می‌داند حال‌ آن‌ که‌ علم، گرچه‌ در زمان‌ خاصی‌ پدید آید و مبادی‌ و مقدماتش، امور زمانی‌ باشد ولی‌ خود علم، گرفتار زمان‌ نیست‌ و بعبارت‌ دیگر، زمان، ظرف‌ علم‌ است‌ نه‌ قید علم. بعلاوه‌ که‌ زمان‌ نیز حالت‌ جسم‌ است‌ نه‌ مفهوم‌ صرفاً‌ ذهنی. بعلاوه، مقولات‌ ذهنی‌ کانت، چگونه‌ صددرصد ذهنی‌ و ساخته‌ ذهن‌اند و در عین‌ حال، بر اشیأ خارجی، منطبق‌ می‌شوند؟ و این‌ ارتباط‌ و انطباق‌ چگونه‌ میان‌ امور ذهنی‌ محض‌ که‌ به‌ نظر او منشأ خارجی‌ ندارند با واقعیات‌ خارجی‌ پیدا می‌شود؟! و در این‌ صورت‌ چه‌ ارتباطی‌ میان‌ عالم‌ و معلوم‌ خواهد بود؟!همچنین‌ اگر کانت‌ معتقد است‌ که‌ ماده‌ «علم»، در خارج‌ از ذهن، وجود دارد و سپس‌ با مفاهیم‌ ذهنی، ترکیب‌ می‌شوند پس‌ لااقل‌ در این‌ مورد، پذیرفته‌ است‌ که‌ علیت‌ (تاثیرو منشائیت‌ «ماده‌ خارجی» برای‌ «مفهوم‌ ذهنی»)، صرفاً‌ یک‌ امر ذهنی‌ نیست‌ بلکه‌ منشأ عینی دارد و این‌ نقضی‌ بر مقولات‌ فاهمة‌ اوست. بعلاوه‌ که‌ اگر علیت‌ را صرفاً‌ صورت‌ ذهنی‌ بداند، نمی‌تواند وجود جهان‌ را اثبات‌ کند و به‌ شکاکیت‌ افراطی‌ و سوفیزم‌ خطرناکی‌ در می‌غلطد زیرا بدون‌ پذیرش‌ «علیت»، اثبات‌ واقعیت‌ جهان‌ چگونه‌ صورت‌ می‌گیرد؟! مگر تصویر ذهنی‌ ما از جهان، معلول‌ وجود خود جهان‌ نیست؟ و بدون‌ جهان، تصویر ذهنی‌ جهان‌ چگونه‌ ممکن‌ است؟! پس‌ آیا این‌ علیت‌ را نیز می‌توان‌ صرفاً‌ تصویری‌ ذهنی‌ دانست؟ در این‌ صورت، چگونه‌ جهان‌ واقعی، اثبات‌ می‌شود؟! کانت، علم‌ را در غرب‌ برای‌ همیشه‌ از واقعیت، جدا کرد و ادراکات‌ انسانی‌ را صرفاً‌ ذهنیات‌ او خواند و این، شکل‌ جدیدی‌ از سوفیزم‌ بود که‌ باز تولید شد.
اگر ما اپیستمولوژی‌ کانت‌ را مورد انتقاد قرار دهیم‌ بنابراین‌ در واقع، بسیاری‌ تحولات‌ بعدی‌ در حوزه‌ فلسفه، کلام، اخلاق، عرفان، سیاست‌ و حقوق‌ را نیز مورد نقد قرار داده‌ایم. گرچه‌ عقلگرائی‌ دکارتی‌ و تجربه‌گرائی‌ بیکن‌ و هیوم‌ و لاک‌ و سپس‌ تلفیقی‌ از این دو بدست‌ کانت، راههای‌ مختلف‌ با نتایج‌ متضادی‌ بودند اما همگی‌ در نفی‌ الاهیات‌ مسیحی‌ و ارزشهای‌ کلیسا، مشترک‌ بودند و آنچه‌ بعدها به‌ تدریج، جایگزین‌ شد، نه‌ عقلگرائی‌ بلکه‌ نوعی‌ «تجربه‌گرایی‌ توام‌ با متن‌ شکاکیت» بود که‌ امروز بخش‌ اعظم‌ جهانِ‌ اصطلاحاً‌ مدرن‌ غربی‌ را تحت‌ سیطره‌ خود گرفته‌ است.

اصلاحات‌ مذهبی و اصلاح مذهب
بُعد دیگر مدرنیته، رفورمیزم‌ مذهبی‌ و جنبش‌ ضد کلیسای‌ کاتولیک‌ رومی‌ دانسته‌ شده‌ است. اختلافات‌ اصلی‌ بر سر اعتراض‌ به‌ تشریفات‌ دعا، سلسله‌ مراتب‌ کلیسا، اتوریتة‌ پاپ، اعترافات‌ و خرید و فروش‌ گناهان‌ و بهشت‌ و جهنم، تجرد کشیش‌ها، چگونگی‌ تفسیر آئین‌ عشأ ربانی، فساد مالی‌ و اخلاقی‌ درون‌ کلیسا، غسل‌ تعمید کودکان‌ ترجمه‌ انجیل‌ و حق‌ قرائت‌ فردی‌ آن‌ و «خودکشیشی»، خشونت‌های‌ مذهبی، تثلیث، گناه‌ نخستین، شمائل‌ مذهبی، میوه‌ ممنوعه، و... بوده‌ است‌ که‌ به‌ انشعابات‌ گوناگون‌ مسیحی‌ منجر شد. ما این‌ بُعد از مدرنیته‌ را چگونه‌ می‌بینیم؟!اسلام‌ در این‌ خصوص، بدون‌ ترک‌ آخرت‌ و زهد و تقوی‌ و اخلاق‌ و بدون‌ تشویق‌ به‌ دنیاپرستی، دعوت‌ به‌ اصلاح‌ امور دنیا می‌کند. اولاً‌ در اسلام، طبقه‌ اجتماعی‌ و کاست‌هایی‌ به‌ نام‌ «روحانی» یا «کشیش» نداریم‌ و مسجد بر خلاف‌ کلیسا، یک‌ نهاد به‌ مفهوم‌ جامعه‌ شناسی‌ آن‌ نیست‌ و در آن، تشریفات‌ و سلسله‌ مراتب‌ واتوریته‌های‌ اسرارآمیز،وجود ندارد. تنها اتوریته‌ و مرجعیت‌ معتبر، اتوریتة‌ «علم» و «تقوی» است‌ و علما دین، نه‌ طبقة‌ خاصی‌اند و نه‌ درگیر تشریفات‌ ویژه‌ای. هرکس‌ می‌تواند بدون‌ هیچ‌ تشریفات‌ به‌ مدارس‌ دینی‌ رفته‌ و عالی‌ترین‌ مراتب‌ علمی‌ و اخلاقی‌ را طی‌ کند. گرچه‌ در جامعه‌ ، گاه‌ تشریفات‌ مذهبی‌ و القاب‌ اجتماعی‌ در این‌ باب، پدیدمی‌آیدامامتن‌اسلام، هیچ‌ قیدوبندی‌ دراین‌خصوص‌ ندارد،نه‌شرطلباس،نه‌شرط طبقه،نه‌شرط‌ ملیت‌ و جنسیت.


نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند 1392ساعت 06:10 ب.ظ توسط هادی مسعودی| نظرات ()

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin